تبليغاتX
رازگاهان
نوشته های شاید خصوصی

 آماده اید برای سوژه خنده های وطنی امروز ؟!

سوژه اول خیلی با حاله !!

شاهکاری دیگر از یک مهندس عمران دیگر  !!

مراقب مختون باشید ...

نمیگم کجاست تا بازارش کساد نشه !!

  

گیر بدیم یکم به سوتی های چاپی  :

 78 یا 87 ؟!

  

یارانه کجا ؟! رایانه کجا ؟!

 

 حالا سوتی های بی سوادی  :

  فرزاد Dude کجایی که اینجا انگلیسی RIP میزنه بد جور  !!!

 

 ای بابا !!!

 

  به این میگم نو نهال ناکام !!! فدای راه .... !!!

  باشه سکوت میکنیم 1 دقیقه

 

 نیاین تو !!! کارگاه یا آزمایشگاهه حتما !!!

فضولای هیز !!!

  

شاعر میگه :سوختم و ساختم کارت سوختم رو گم کردم ...

حالا یک ماه بنزین ندارم ... بگو چه کنم ؟!

 

 یکم فکر کنید ببینید چی بندازیم توش بهتره !!!؟!!؟

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 17:49  توسط نیلوفر | 
 

دیروز روز زن بود یعنی در واقع روز مادر بود. از کسی کادوی خاصی نگرفتم  

فقط یه پیراهن و شلوار از یکی 

 از دوستانم( از جنس مونث البته ) یه سری کادوی تزئینی

هم از محل کار و همکارام  

اما کادویی که برام خیلی عزیز باشه نه!!!!!!!  

خلاصه دیروز روز بدی نبود کادوی مادرم رو دادم  

و یه جشن کوچولویی هم با خانواده گرفتیم.  

به هر حال من هم بعد از مدتی گرفتاری اومدم  

و این شعر رو هم به تمام مادرای دنیا تقدیم می کنم

مادر به خا ک پای تو سوگند در جهان


پاکــيزه تر زمهر تو در سيـنه ای نبود



آلوده بود جز دل تو هر دلی که بـــود


مهری نبـود کز پی آن کينه ای نــبود


پاسی ز شب گذشته وخوابم نميبـرد


ای جان فدای ديده ی شب زنده دارتو



چون کودکان خسته سرا پا بــهانه ام


بازا کـــــه باز مانـــــده دلم بی قرار تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 17:43  توسط نیلوفر | 
 

دلم گرفته ای خدا دنیا برام یه زندونه  ببین تو این دنیای تو کسی با من نمی مونه

 می خوام بگم خسته شدم از این همه غریبه هاچرا نمی شه من بیام پیشه تو ای خدا خدا 

به من می گفت دوستم داره اما حالا می گه برو دیگه حالا تنها شدم دلم گرفته ای خدا

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 21:52  توسط نیلوفر | 
می گویند برای تعمیر دیگ بخار یک کشتی عظیم بخاری از یک متخصص
 
دعوت کردند.
 
وی پس از آنکه به توضیحات مهندس کشتی گوش داد وسوالاتی از او کردبه
 
قسمت دیگ بخار رفت، نگاهی به لوله های پیچ در پیچ کرد و چند دقیقه به
 
صدای دیگ بخار گوش داد و چکش کوچکی را برداشت و با آن ضربه ای به
 
شیر قرمز رنگی زد ...
 
 ناگهان تمام موتور بخار کشتی به طور کامل به کار افتاد وعیب آن برطف
 
شدو آن متخصص هم در پی کار خود رفت!
 
روز بعد که صاحب کشتی یک صورتحساب هزار دلاری دریافت کرد متعجب
 
شد و گفت که این متخصص بیش از پانزده دقیقه در موتورخانه کشتی صرف
 
نکرده است .
 
آنگاه از او صورت ریز هزینه ها را خواست و متخصص این صورتحساب را
 
برایش فرستاد :

بابت ضربه زدن چکش 5./ دلار !

بابت دانستن محل ضربه 5/999 دلار !!!

نتیجه :
آنچه شما را به نتیجه مطلوب می رساند الزاما نه تلاش و فعالیت
 
سخت و طاقت فرسا که آگاهی و اطلاع از چگونگی انجام دقیق و درست
 
کارهاست.
 
بسیاری عمر خود را صرف بدست آوردن چیزهایی می کنند که شیوه کسب
 
آن را نیاموخته اند.
 
آنها با حالتی از تعجب و عدم رضایت از خود می پرسند : چرا زندگی مزد
 
تلایشهایمان را نداده است در حالی که همه آنچه در توان داشتیم به کار
 
برده ایم؟!

موفقیت و رسیدن به اهداف و خواسته ها دارای اصول و قواعدی مشخص
 
است و قبل از هر اقدامی باید از این اصول آگاهی پیدا کرد.
 
زندگی به عمل همراه با علم وآگاهی جایزه می دهد و شما باید دقیقا
 
بدانید که چه کارهایی ،در چه زمانی و با چه شیوه ای انجام دهید تا به
 
نتایج مورد نظرتان دست پیدا کنید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:24  توسط نیلوفر | 

1. محمدرضا گلزارِ بزک کرده(یک عدد کامل)


2. مهناز افشار و الناز شاکردوست به میزان کافی


3. نیروی آموزش دیده برای دست و پا زدن در پشت صحنه


4.تجهیزات اعم از دوربین، نور، صدا، حرکت!

 

روش تهیه:


قبل از شروع- محمدرضا گلزار را در اتاق گریم خوب ورز می‌دهیم.

 کمی به‌اش پیاز می‌مالیم و می‌اندازیم‌ش جلوی دوربین(در اینجا

 خانم‌ها و آقایان  دقت داشته باشند که میزان پیاز مالیده شده

باید به حدی باشد که اشک از چشمان گلزار جاری شود. او

شکست عشقی خورده و علت این شکست و ضربه سنگین

روحی به او خانواد دختر مورد علاقه او بوده است. اگر فرد مونثِ

طرفدار گلزار که در حال تماشای فیلم است با گلزار احساس

همذات پنداری پیدا کرد و با خودش گفت: آخی بمیرم، اگه من به

 جای دختره بودم خانوادم از خداشون هم بود! مشخص می‌شود

 که میزان پیاز مالیده شده بسیار خوب بوده و به مرحله بعد

 می‌رویم)حدود 10 دقیقه می‌گذاریم تا گلزار با شعله ملایم

جلوی دوربین حسابی جا بی‌افتد. سپس مهناز افشار را با مقدار

 متنابهی ناز و عشوه و کرشمه- درسته به محمدرضاگلزار اضافه

 می‌کنیم،شعله زیر گاز را زیاد می‌کنیم کمی نمک و فلفل

 می‌زنیم و این مغلمه را تا زمانی که ببننده دچار غش و ضعف

شود هَم می‌زنیم. شعله زیر گاز را کم می‌کنیم و الناز

شاکردوست را به آرامی اضافه می‌کنیم و در همین حال به هم

 زدن ادامه می‌دهیم تا الناز شاکردوست حسابی با مواد قبلی

مخلوط شود. دیگر تقریباً آماده است. جهت تزئین می‌توانید از

حسام نواب صفوی و حمید گودرزی بر حسب سلیقه استفاده

کنید. نوش جان‌تان!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:11  توسط نیلوفر | 

 

دوستی گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگی مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.

ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .

وقتي به قله رسيدند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...

مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:11  توسط نیلوفر | 

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟
خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:33  توسط نیلوفر | 

 

زیبا هوای حوصله ابری است...

چشمی از عشق ببخشایم

            تا رود آفتاب بشوید

                      دلتنگی مرا

  زیبا!

زیبا هنوز عشق

در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم  

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را

 با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم

 تا عشق در تمامی دلها معنا شود

 یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت

            درتندباد عشق نلرزد

  

  زیبا

 آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

احساس میکنم

 آنگونه عاشقم که نیستان را

                  یکجا هوای زمزمه دارم

 آنگونه عاشقم

                  که هر نفسم شعر است

  

 زیبا!

 چشــــم تو شعر 

چشـــــم تو شاعر است

 من  دزد شعرهای چشم تو هستم

 

 زیبا!

زیبا  کنار حوصله ام بنشین

 بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره عشق

بنشان مرا به منظره باران

بنشان مرا به منظره رویش

             من سبز میشوم

  

زیبا!

 زیبا ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

                      بچــــــرخانم

                              بر حول این مدار

  زیبا!

تمام حرف دلم این است    

           من عشق را به نام تو آغاز کردم

                         در هر کجای عشق که هستی

                                                     آغاز کن مرا

                                                                             محمد رضا عبدالملكيان

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:9  توسط نیلوفر | 
امشب خیلی خیلی دلم گرفته٬ حرفی نمی زنم فقط برام دعا کنید

 این شعر رو هم به همه دوستام تقدیم میکنم:

من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم


اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم


هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام


مني که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام


 تو در سراب آينه شبانه خنده مي کنی


من شکست داده راخودت برنده مي کنی


نيامدی و سالها نظر به جاده دوختم


بيا ببين که بی تو من چه عاشقانه سوختم


 رفيق روزهای خوب رفيق خوب روزها


هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها


صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی


به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

 

شعر زیبا با صدای محسن چاووشی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 21:21  توسط نیلوفر | 
دیروز سال تحویل بود٬ ساعت ۹ صبخ با زور از خواب بیدار شدم و در کنار خونواده سال رو تحویل کردم. بعد

 از اینکه عید رو به تبریک گفتیم و تلویزیون تماشا کردیم٬ نشستیم و همدیگر رو نگاه کردیم٬ خیلی سعی

 کردم پیش یکی از دوستام برم اما همه اونها روز اول عید یا مهمونن یا یه عالم مهمون دارن و سرشون

شلوغه٬امروز هم که روز دوم عید و من تنها تو اتاقم نشستم و انترنت گردی می کنم آخه از امروز هم

همه با فامیل و دوست و آشنا میرن سفر و باز کسی نیست تا برم پیشش٬ برای همین هم مجبور شدم

تمام سریال های مسخره ایی رو که دیشب وقتم رو براشون گذاشتم رو دوباره ببینم٬ چقدر تنهایی بده٬

 خدایا دلم خیلی گرفته٬ با اون ضد حالی که دیشب خوردم حالم خیلی بدتر شده٬ اما به هر حال

سال ۸۶ که اصلا سال خوبی نبود خیلی هم گند بود٬ امیدوارم حداقل سال ۸۸ از خوشیهام و روزهای

قشنگی که تو سال ۸۷ داشتم براتون بگمم٬٬٬ ....... راستی عید همه شما مبارک دعا واسه خواهرتون

یادتون نره

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 14:54  توسط نیلوفر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
عاشق عاشقیم و از جدایی جدایم،دوست داشتن را دوست دارم واز تنفر بیزارم،نفرین هم برایم یک واژه غریبست، 20 سالمه و از نوشتن بدم نمیاد، امیدوارم از نوشته های شاید خصوصی من خوشتون بیاد

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
بهنام پاکزاد
چکاوک
الهه
محمد
فرامرز سيد آقايي
يوسف حيدري
بابک انصاری
تبسم
سارا
نیوشا ضیغمی
ترانه علیدوستی
باران کوثری
گلشیفته فراهانی
سایت هنرمندان
نفیسه روشن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان